من ۱۵ دقیقه پیش چیزی دیدم که باعث شده الان با چشمان گریان بخوام این پست رو اینجا بگذارم. بعد از اینکه کارام به یجایی رسید رفتم دمه پنجره بیرون رو نگاه کردم پارکی که بچه ها توش بازی می کردنو نگاه می کردم و پل دم خونمونو یه چرخ زدم تو اتافم دوباره رفتم دم پنجره یهو دیدم یه خانم داره از پل می پره چهار ستون بدنم واقعا لرزید خوشبختانه یه رهگذر (شایدم آشنا) سر رسید و نگذاشت خودشو پرت کنه و با زور بردش (یعنی فکر کنم آشناش نبود - با زور یعنی اینکه چادر شو می خواست بگیر و ببرتش) بعدش هم تاکسی براش گرفت. خدا عمرش بده.
واقعا آدم باید چقدر زجر کشیه باشه که حاضر باشه خودشو بکشه؟ آیا واقعا می شه؟
گفتم بعد از مدتها یه پستی بزنم! تا خدا رو خوش بیاد. فعلا که همه چیز خوبه دانشگاه هم که عالیه. خوش می گذره ولی تنهایی دیگه! (تقریبا یا دانشگام یا تو اتاقمم)
یه خورده دارم بطور فشرده یاد می گیرم یه چیزایی رو چون شنبه می خوام برم پیش استاد جدیدم و تقاضای کار کنم تو یه جا که فوق العادست (البته خودش پیشنهاد رو داد) جالبش اینجاست که دوستان خودم اونجا کار می کنن و همه خودی هستن و جالبترش اینکه همه ی استادای این ترمم اونجان (البته عجیب نیست چون پژوهشکده هست به نوعی). خلاصه اینکه everything is ok
