تبليغاتX
حرف های خودم با خودم

حرف های خودم با خودم

حرف هایی درباره ی خودم و اطرافم

حذف شد این پست!
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 20:44  توسط یه آدم  | 

سلام

من ۱۵ دقیقه پیش چیزی دیدم که باعث شده الان با چشمان گریان بخوام این پست رو اینجا بگذارم. بعد از اینکه کارام به یجایی رسید رفتم دمه پنجره بیرون رو نگاه کردم پارکی که بچه ها توش بازی می کردنو نگاه می کردم و پل دم خونمونو یه چرخ زدم تو اتافم دوباره رفتم دم پنجره یهو دیدم یه خانم داره از پل می پره چهار ستون بدنم واقعا لرزید خوشبختانه یه رهگذر (شایدم آشنا) سر رسید و نگذاشت خودشو پرت کنه و با زور بردش (یعنی فکر کنم آشناش نبود - با زور یعنی اینکه چادر شو می خواست بگیر و ببرتش) بعدش هم تاکسی براش گرفت. خدا عمرش بده.

واقعا آدم باید چقدر زجر کشیه باشه که حاضر باشه خودشو بکشه؟ آیا واقعا می شه؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 18:40  توسط یه آدم  | 

سلام

گفتم بعد از مدتها یه پستی بزنم! تا خدا رو خوش بیاد. فعلا که همه چیز خوبه دانشگاه هم که عالیه. خوش می گذره ولی تنهایی دیگه! (تقریبا یا دانشگام یا تو اتاقمم)

یه خورده دارم بطور فشرده یاد می گیرم یه چیزایی رو چون شنبه می خوام برم پیش استاد جدیدم و تقاضای کار کنم تو یه جا که فوق العادست (البته خودش پیشنهاد رو داد) جالبش اینجاست که دوستان خودم اونجا کار می کنن و همه خودی هستن و جالبترش اینکه همه ی استادای این ترمم اونجان (البته عجیب نیست چون پژوهشکده هست به نوعی). خلاصه اینکه everything is ok

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 22:35  توسط یه آدم  | 

تو ی پست قبلی نمی تونم ویرایشی انجام بدم چون حجمش بیش از ۵۰ کیلوبایت شده و بلاگفا خطا می گیره.

If any file needs password, the password is: englishtips.org           (I think so)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 13:43  توسط یه آدم  | 

سلام

چطوری میشه انگلیسی تون رو بهتر کنید؟ من ترجیح می دم با کتاب خوندن و گوش دادن بهبود بدم! 

شصت و  سه تا کتاب با صدای متن در ادامه مطلب هست امیدوارم به دردتون بخوره

(لطفا به این پست لینک بدین تو وبلاگتون که دیگرانم استفاده کنن)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 11:43  توسط یه آدم  | 

ساعت ۱۲:۱۵ دقیقه و من نمی دونم چی می خوام بنویسم! بی کاری زده به سرم.

چطور می شه خوش گذروند! آیا به تنهایی هم میشه خوش گذروند؟

این یکی دوهفته ی اخیر کار من این شده که صبحا زبان بخونم (بیشتر کتاب داستان و از این چیزا) و باقی روزم تکنولوژیهای مربوط به وب سرویس و wcf بخونم یه یک ساعتی هم وسطش به خواهرم (بزرگم) کامپیوتر یاد بدم که بتونه باهاش کار کنه و یه خورده هم ریاضی . در حال حاضر بزرگترین تفریح من اینکه برم نون بخرم و یک ساعت تو صف نانوایی وایستام (البته واقعا از اینکار خوشم می یاد!) بعضی مواقع از شدت بی کاری یا یکنواختی دلم خیلی می گیره و نمی دونم چیکار کنم کسی هم که سراغی از ما نمی گیره. از بس من حال دیگرانو پرسیدم خسته شدم! و دیگه اینکارو نمی کنم (قبلنا وقتی احساس تنهایی می کردم و انتظار داشتم یکی از دوستان بهم زنگ بزنه یا اس ام اس به دوستانم اس ام اس می زدم و ... اینکار به طور لحظه ای خوشحالم می کرد ولی که چی؟ همش که نمی شه من دلم تنگ بشه بنابراین اینکارو دیگه نمی کنم)

اینقدر به دوستان گفتم بیاین بریم بیرون خسته شدم و به این نتیجه رسیدم با این دوستان بی بخار نمیشه رفت بیرون!

واقعا موندم چیکار کنم می خواستم یه یکی دو هفته برم مسافرت که فعلا نمی شه می خوام برم بیرون کسی نیست بیاد بریم (تنهایی اصلا به من نمی چسبه بیشتر اعصابم خورد میشه) شما چی پیشنهاد می کنی؟

در این مواقع داشتن یه دوست خوب و با معرفت غنیمته که متاسفانه من ندارم. قدر دوستانتونو بدونین!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 0:36  توسط یه آدم  | 

کنکوری هاش اینجارو یه نگاه بندازن

http://bakhodam.blogfa.com/page/guideline.aspx

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 21:29  توسط یه آدم  | 

سلام

بالاخره نوبت تعطیلات منم رسید. دیروز پروژم لیسانسم رو تحویل دادم و عملا کار درسیم تو دانشگاه تموم شد و تعطیلاتم شروع شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 22:51  توسط یه آدم  | 

 

/*NOT General Public License! (c) 1995-2007 Microsoft Corporation */
#
include "dos.h"
#
include "win95.h"
#
include "win98.h"
#
include "sco_unix.h"


class WindowsVista extends WindowsXP implements Nothing{}

int totalNewFeatures = 3;
int totalWorkingNewFeatures =0;

float numberOfBugs = 345889E+08;
bool readyForRelease = FALSE;

void main()

{
while(!CRASHED){

if(first_time_instal){
if ((installedRAM<2GB)||(processorSpeed<4GHz)){
MessageBox("Hardware incompatibility error.”);
GetKeyPress();
BSOD();
}

Make10GBswapfiles();
SearchAndDestroy(FIREFOX|OPENOFFICEORG|ANYTHING_GOOGLE);
GetKeyPress();

}

}

}


BSOD()
}
//
printf("Welcome to Windows 2000”);
//
printf("Welcome to Windows XP”);
printf("Welcome to Windows Vista");

if (Still_not_crashed){
CheckUserLicense();
DoubleCheckUserLicense();
TripleCheckUserLicense();
RelayUserDetailsToRemand();

DisplayFancyGraphics();
FlickerLED(hard_Drive);
RunWindowsXP();
return LostMoreMoney;
}

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 23:23  توسط یه آدم  | 

خدانگهدار "من او"

پرواز خوبی داشته باشی امیدوارم زیاد آمریکا نمونی. من که تو رو فقط تو این محیط مجازی می شناسم و بس ولی نمی دونم چرا دلم می خواد اینجا باشی (ایران)؟ چه می دونم شاید بهتر باشه افرادی مثل تو اینجا نباشن اینجا که براشون جا پیشرفت نداره (فکر کنم).

وقتی مستقر شدی و وقت پیدا کردی خوشحال می شم بازم باهات چت کنم.

پیوست: ای خدا امان از دوستان از زیر کار در رو. پروژم رو هوا مونده!

پیوست ۲: فردا خواهرم مصاحبه دکتری داره امیدوارم موفق باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 22:33  توسط یه آدم  | 

سلام

خسته شدم. بشدت نیاز به تفریح و لذت بردن دارم می خوام افراد جدید رو تجربه کنم اما واقعا از ته قلب احساس خوبی ندارم و دلم نمی خواد افراد جدیدی رو تجربه کنم. احساس می کنم به دوست قدیمیم خیانت می شه و کار درستی نیست (در حالیکه هیچگونه تعاملی با هم نداریم)

یک مدتی هم هست به شدت فکر رفتن برای دکتری به خارج زده به سرم (اونم کجا برکلی یا MIT) ولی این رو هم می دونم که دست نیافتنی هست (نه اینکه اونا منو قبول نکنن - چون بالاخره من تلاشم رو می کنم) مشکل اینجاست که وضعیت خانوادگی ایجاب نمی کنه, حتی من خودمو نمی تونم راضی کنم چه برسه خانواده رو. ولی از طرفی دلم اصلا نمی خواد ایران phd بگیرم. حالا دکتری برای چی میخوام؟ من مهندس نیستم من از خوندن و تحقیق کردن و تدریس خوشم می یاد, اینه که برای رسیدن به اهدافم مجبورم phd بخونم.

واقعا نمی دونم چیکار کنم. از طرفی همه چیز رو می خوام بزارم کنار و به تفریح محض بپردازم (تفریح گفتما عیش و نوش نگفتما!) از طرفی دلم می خواد برم برکلی! از طرفی نمی دونم چطور خانوادi رو و از همه مهم تر خودمو راضی کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 21:59  توسط یه آدم  | 

آهنگی که منو به یاد خاطره های بسیار عالی با پسر خالم می اندازه

At first I was afraid I was petrified
Kept thinkin' I could never live without you by my side;
But then I spent so many nights
Thinkin' how you did me wrong
And I grew strong I learned how to carry on
and so you're back
from outer space
I just walked in to find you here with that sad look upon your face
I should have changed that stupid lock
I should have made you leave your key
If I'd've known for just one second you'd back to bother me
Go on now, go walk out the door
Just turn around now
('cause) you're not welcome anymore
Weren't you the one who tried to hurt me with goodbye
Did I crumble
Did you think I'd lay down and die?
Oh no, not.I. I will survive
Oh as long as I know how to love I know I'll stay alive;
I've got all my life to live,
I've got all my love to give and I'll survive,
I will survive. Hey hey.
It took all the strength I had not to fall apart
Kept trying' hard to mend the pieces of my broken heart,
And I spent oh so many nights
Just feeling sorry for myself. I used to cry
But now I hold my head up high
And you see me somebody new
I'm not that chained up little person still in love with you,
And so you feel like droppin' in
And just expect me to be free,
Now I'm savin' all my lovin' for someone who's lovin' me
Go on now.. etc.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 22:10  توسط یه آدم  | 

ادامه مطلب رو نگاه کنین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:55  توسط یه آدم  | 

سلام دوستان

من نتیجه ی کنکور رو ۶:۳۰ صبح دیدم ولی تا نیم ساعت پیش خونه نبودم که پست بزنم!

نرم افزار که اوت شدم (یعنی در حد شبانه دانشگاه های تهران) این که تا اینجاش فاجعه بود (به یاد دارید! تو این رشته می خواستم اول شم!)

ولی

تو دو گرایش IT (تجارت الکترونیک و مهندسی فناوری اطلاعات) زیر 20 شدم (دقیق نمیگ م! که کسی با سرچ یا تصادفی پیدام نکنه!) تو دو تا دیگه گرایش هم ۴ تا بیشتر شدم! فوق العاده بود چون من یه درس تخصصی نزدم! البته یکی رو هم ۱۰۰ زدم (سیستم عامل) یادتون باشه این رشته رو برا دست گرمی رفتم! شریف قبول نشم تهران قبولم انشاله!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:28  توسط یه آدم  | 

Black Sheep

An engineer, a physicist, and a mathematician were on a train heading north, and had just crossed the border into Scotland.

·         The engineer looked out of the window and said "Look! Scottish sheep are black!"

·         The physicist said, "No, no. Some Scottish sheep are black."

·         The mathematician looked irritated. "There is at least one field, containing at least one sheep, of which at least one side is black."

·         The statistician : "It's not significant. We only know there's one black sheep"

·         The computer scientist : "Oh, no! A special case!"

Bone

Three hungry cannibals --- who were a chemist, a physicist and an engineer --- found a human thigh bone.

·         The chemist licked it, and put it in water to try to dissolve it.

·         The physicist tried to break it open to get at the marrow.

·         The engineer took it, hit the other two over the head, and ate them.

(cannibal = آدم خوار - marrow = مغز استخوان - bone = استخوان)

Oldest Profession

An engineer, a physicist, and a computer scientist were discussing what was the oldest profession.

·         The engineer claimed priority. "Look at all that matter engineered into amazing constructs like galaxies, stars, and planets."

·         The physicist disagreed. "Before there were planets, the matter had to be made from chaos. Physics is responsible for all the quarks, gluons, photons, and electrons."

·         The computer scientist coughed modestly. "Ah, but where do you think the chaos came from?"

4)

What is the shortest mathematicians joke?
Let epsilon be smaller than zero.

5)

An engineer, a chemist and a mathematician are staying in three adjoining cabins at an old motel. First the engineer's coffee maker catches fire. He smells the smoke, wakes up, unplugs the coffee maker, throws it out the window, and goes back to sleep.

Later that night the chemist smells smoke too. He wakes up and sees that a cigarette butt has set the trash can on fire. He says to himself, "Hmm. How does one put out a fire? One can reduce the temperature of the fuel below the flash point, isolate the burning material from oxygen, or both. This could be accomplished by applying water." So he picks up the trash can, puts it in the shower stall, turns on the water, and, when the fire is out, goes back to sleep.

The mathematician, of course, has been watching all this out the window. So later, when he finds that his pipe ashes have set the bedsheet on fire, he is not in the least taken aback. He says: "Aha! A solution exists!" and goes back to sleep.

6)

Pick-Up Lines to use on Mathematics Chicks

You fascinate me more than the Fundamental Theorem of Calculus.
Are you a differentiable function? Because I'd like to be tangent to your curves!
You and I would add up better than a Riemann sum.
My love for you is a monotonic increasing function of time.
Wanna come back to my room and see my copy of Euclid's "Elements"?
I am equivalent to the Empty Set when you are not with me.

اگه برای کامپیوتری ها هم تونستین بسازین بگین تو دانشگاه تست کنم!

اگه خارج بودم اینو می گفتم!

Wanna come to my room and see the lastest IDE from microsoft!?

or

Wanna come to my room and see my apple 2 computer ? (apple 2 is an old com which was appeared in 80's)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:1  توسط یه آدم  |